پرفسور بالتازار Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387

تو قوی هستی و گریه نمی کنی ؛ یعنی سعی می کنی گریه نکنی. داری می ری که مراسم خداحافظی رو به جا بیاری! در واقع نه اینکه بخوای بری مراسم خداحافظی بلکه دو سه تا خرده ریز پیشش داری که مجبوری ازش بگیری چون مال خودت نیست و اگر مال خودت بودند اصلاْ مهم نبود.بنابراین مطمئناْ حرفائی بینتون رد و بدل خواهد شد. یه جورائی خیلی خوشحالی بیشتر به خاطر اینکه خودش خواسته!خودش تلفنی بعد از تصادفی که می کنه و اینکه تو بهش زنگ نمی زنی و بپرسی که کار به کجا رسیده ناراحته و تصمیم گرفته تمومش کنه بهت اس ام اس می زنه که: دیگه هیچ کاریت ندارم ؛ معرفتت رو خوب نشون دادی...

فرصت دفاع کردن به تو رو هم نمی ده و تو توی دلت هم خوشحالی هم ناراحت!! خوشحال از این نظر که کسی که حرفای متهم رو گوش نمی ده همون بهتر که نباشه و ناراحت به خاطر اینکه کاش این اتفاق زودتر از این ها می افتاد...  

بعد از اینکه دیدمش می گم که چه حرفائی رد و بدل شد.

 

 

دوشنبه 13 خرداد ماه سال 1387

همه ی اعتماد به نفسم از بین رفته.همه ی اون چیزی که هلم می داد به جلو؛ شدم یه مرده ی متحرک! آیا امیدی هست که بتونم اعتماد به نفس از دست رفته ام رو دوباره بدست بیارم؟

دی روز داشتم خودمو تو آیینه نگاه می کردم . اصلاْ باورم نمی شد؛ پوستم خیلی خراب شده. مطمئناْ این اتفاق یه شبه نیافتاده به مرور این طور شده و منی که خودمو خیلی وقته فراموش کردم اصلاْ‌ به داد این بیچاره نرسیدم. برای نجاتش چی کار کنم؟! وای خدای من چه بلائی سر روحم آمده آیا؟

چقدر همه ی پستام با چاشنی آه و ناله همراهه ...

تا بعد از امتحانام دیگه فکر نکنم بتونم خیلی بهتون سر بزنم. دلم برای همتون تنگ می شه. قول می دم بعدش جبران کنم

پی نوشت: الان نیما بهم زنگ زد. از خدمت مقدس سربازی بعد از ۷ ماه خدمت معاف شده...

 

یکشنبه 5 خرداد ماه سال 1387

 

همه چیز عین همیشه ؛ همیشه دعوا همیشه کل کل. اما دیگه برام مهم نیست موضوعات مهم تری هست که باید به اونا فکر کنم به شرکتمون که در شرف فروپاشیه ؛ اون هم به خاطر سیاست های احمقانه ی دولت به خاطر بی سوادی یه مشت آدم فرصت طلب به خاطر یه پیرمرد مدیر عامل خنگ که خدای ادعاست! شرکت رو تبدیل کرده به حوزه ی علمیه ؛ شرکت رو تو این بحران به حال خودش رها کرده و رفته کربلا و تازه اومده و صبح تا حالا داره یه ریز فک می زنه! و از عدم وجود مدیریت منابع در عراق می گه و...  بیخود نیست همیشه در حال درجا زدنیماااا!!!!

امیدم به هر حال به خداست. برای منی که از ۲۰ سالگی مستقل بودم خیلی سخته که نرم سر کار ! اون هم با این اوضاع کار در کشور گل و بلبلمون!!من که حالا زیاد با مشکلی روبرو نمی شم فقط عاشق اون استقلالشم که به آدم می ده !بیچاره اونائی که نان آور خانواده اند.

 ممکنه نه تنها برای من بلکه برای همه ی اونائی که اینجا کار می کنند توی این بحران دعا کنید؟

از این حرفا بگذریم! دی شب نیما رو دیدم واقعاْ‌ با رفتارش بهم ثابت کرد که نمی تونه اونی باشه که می خوام! به خدا پر توقع نیستم.اصل ماجرا اینه :

 زنگ زد خواست که منو ببینه که می خواد باهام حرف بزنه قرارمون کنار زاینده رود بود (لب پل خواجو) قرار شد یه جائی بایسته تا با هم بریم ؛ای لعنت به من که خر شدم رفتم ؛ به محض اینکه دیدمش راه افتادیم به سمت محل مقرر و یه چیزی خوردیم و تلفن دوستاش شروع شد که گفتند تو کجائی ؟ اونم گفت کجاست و دوستاشم گفتند ما هم همونجائیم و بیا پیشمون.من فهمیدم هی دلش پیش اوناست ولی خودش انکار می کرد. داشتیم حرف می زدیم دوباره زنگ خورد گفتند کجائیییی؟ اونم گفت تا نیم ساعت دیگه میام!منو می گید عصبانی شدم که می خوای من تنهائی برم خونه ؟ اونم گفت : فکر کن داری از کلاس زبان بر می گردی! می خواستم بهش بگم من هیچ وقت ساعت ۹:۱۵ از کلاس زبان بر نمی گردم همیشه ۸ از کلاس دارم بر می گردم که نگفتم که می دونستم گفتن یا نگفتنش توفیری نداره!

وقتی دید عصبانی شدم گفت: اصلاْ‌ من نمی رم؛ ولی گفتم تو می ری. دیگه رفتن یا نرفتنش هیچ ارزشی نداشت. بهش گفتم من دلم نمی خواد به خاطر غر زدن یا ترس از قهر کردن من کاری بکنه من دلم می خواد خودش این درک رو داشته باشه که به دوستاش بگه امشب نمی تونم بیام که بزارید واسه ی یه روز دیگه. مگه نه اینکه هر موقع اراده کنه می تونه با اونا بره بیرون ؟خلاصه راه افتادیم که بیایم فکر نمی کردم واقعاْ منو تنها راهی کنه و خودش بره پیش دوستاش. فکر می کردم حالا که دیده دارم نسبت به این موضوع حساسیت نشون میدم میاد و منو می رسونه ولی یه چیزی هم بدهکار شدم! خوب فکر می کردم براش مهمم زهی خیال باطل...

تنها کاری که خوب بلده انجا م بده تهدید کردنه منه؛ که اگه بخوای کاری بکنی خودم می دونم چیکارت کنم. از نظر اون من حق هیچ کاری ندارم حتی قهر کردن ؛ ناراحت شدن و ناز کردن!

 

 

او که می گوید:

- قلب ؛

این‌ ْ گوشت پاره استْ ؛

او ؛ کافرتر است ؛ و بدتر است از نصرانی ... که عیسی را؛

ً پسر خدا ْ می گوید!