یعنی من مغز خر خوردم؟ چرا فکر می کنم نیما مهربووونه خوبه ؟!!!!!!
هیچ جوری نمی تونم ازش ناراحت بشم نه اینکه نشمااا ناراحت می شم ولی بعد خودمو قانع می کنم که خوب تقصیر منه من بدم من ... مثلاْ از دستش ناراحتمااا ولی وقتی می رم بیرون واسه خودم خرید همش چشمم دنبال یه چیزی هست برای اون بخرم من کاملاْ خودمو فراموش کردم...نمی دونم شاید از بس قبلش پاستوریزه بودم تا با نیما دوست شدم فکر کردم دهن آسمون باز شده این افتاده پائین!!یه نمونش همین دی روز که بعد از سه هفته همدیگرو دیدیم انگار که صد سال بود ندیده بودمش اینقدر دلم براش تنگ شده بود اینقدررررررر...
می دونم الان همتون تو دلتون به من فحش می دید ولی واقعیت همینه چی کار کنم؟
به خدا اصلاْ عقده ای نیستم که حالا کمبود محبت دیده باشم و ... اینقدر که عاشق بابام هستم اینقدر که همه خانوادم مهربونند اگه نامه هایی که شبا بابام برام می نویسند می ذارند تو یه بشقاب بالای سرم رو براتون بذارم اینجا خودتون می فهمید ...
نمی دونم چیکار کنم که رفتارم منطقی باشه که یه کم به ذات نیما پی ببرم که ازم سوء استفاده نشه؟
در ضمن آقا به این نتیجه رسیده که اشتباه کردم موتور رو خریدم حالا راست و دروغش با خودش می گه باهاش هرجایی نمی شه رفت کلی سر قطعاتش سختی کشیدم می گه اگر بخوام پسش بدم خانوادم دیگه به هیچ کدوم از حرفا و کارام اهمیت نمی دند نمی خوام که پیششون خراب بشم و ...