معجزه را با بند بند وجودم احساس کردم.
همین جور سناریوهای مختلف تو ذهنم میاد که اگر اینجوری ایستاده بودم الان کل صورتم نابود شده بود. اگر آب رو به جای اینکه توی فلاسک بریزه توی ظرف پهن ریخته بود و می پاشید که هیچی دیگه ازم نمونده بود و چه عواقب وحشتناک دیگه ای که نداشت...
الان اگرچه دست چپم خیلی زشت شده و هر روز صبح باید برم و پانسمانش رو عوض کنم و هی زجر بکشم ولی بازم جای شکرش باقیه...
دیگه خونه خودمون نمی رم !!همش خونه مامان بزرگم هستم.
خیلی یک دفعه این کار رو کرد. به مامان بابام می گفتم که این می خواد یه بلایی سر من بیاره باورشون نمی شد!!
اولش خودم مونده بودم که این اسید هست یا آب داغ اینجوری می سوزوند...
این کینه ای هست که از خیلی وقت پیش ازم برداشته و همون جور که قسم خورده بود صورتت رو یه جوری از بین می برم که نتونی از خونه بری بیرون و ...
تازگی هم با نیما اصلاْ رابطه ای نداشتم که حالا مثلاْ این فهمیده باشه و خونش به جوش اومده باشه!!
کلافه ام ...
نمی دونیم چیکار باید بکنیم...
