شنبه 25 اسفند ماه سال 1386

خوب بود. اگر چه فراز و نشیب زیادی داشت ولی خوب بود.

بهم خیلی چیزا یاد داد از همه مهمترش این که یاد داد امیدمو از دست ندم ؛ هیچ وقت!

به قولی اگه امیدو از دست بدم زندگی پرنده ی پر و بال شکسته ای می مونه که مگه دیگه پروازو توی خواب ببینه!

بر خلاف نظر همه که می گفتند این جا موندگار نیست ولی موند با هر سختی که بود

از لحاظ درسی نمره هام خیلی بهتر از ترم های قبلی بود با وجود اینکه کتاب ها سخت تر بودند!! خدائیش الان داشتم نمره هامو نگاه می کردم ؛موندم چه جوری با اون همه اراجیفی که برای درس مقاله نویسی نوشتم؛ اونو پاس شدم جل الخالق ...

از نظر رابطه با تو ؛ اوایل سال خیلی زجر کشیدم ؛ داغون شدم ولی آخرای سال (۱۱ آبان) با رفتنت همه چیز به نفع من تموم شد. می دونی چرا؟ برای اینکه تو هم یه جورائی پی به اشتباهاتت بردی؛ خودت بارها اعتراف کردی ...

بر خلاف تصورم از نظر مالی سال خیلی خوبی بود ؛ امیدوارم امسال هم همین طور باشه 

اگرچه پدربزرگ عزیزم از بین ما رفت ولی هیچ وقت یاد و خاطرش از ذهنم نمی ره ؛ دلم برات تنگ شده تو ام به یاد من باش بواسطه ی رفتن پدربزرگ رابطه ی نزدیک تری با مادربزرگ نصیبم شده؛ از این بابت هم خیلی خوشحالم

خداوند رو به خاطر همه ی مهربونیاش ؛ به خاطر همه ی حمایتهاش و به خاطر صبوریش سپاس گزارم؛ ازش عاجزانه می خوام که امسال هم با من باشه مثل همیشه ...

************************************************************

راستی چند روز پیش گفتی که دلت خیلی برام تنگ شده ؛ به محض اینکه رسیدی باید بریم بیرون؛ هر ساعتی که بود!

راستشا بخوای دیگه این حرفات به دلم نمی شینه ؛دیگه هیچ حسی درم ایجاد نمی کنه! زبونم نمی چرخید که بگم منم دلم برات تنگ شده ؛ آخه دیگه قرار گذاشتم واقع بین باشم؛ واقعاْ تنگ نشده 

خدا جونی تو رو به همه ی مهربونیت سوگند به این رابطه امسال یه سروسامونی بده ؛ لطفاْ !

سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386

سلام

الان می تونم حس آدمای معتاد رو بفهمم. اگه گفتید از کجا؟

براتون می گم!

وحشتناک به اینترنت معتاد شدم. یعنی اگه همین جوری بخواد پیش بره اخراج می شم به همین راحتی!!

باور کنید از بس که به وبلاگ خوندن عادت کردم چشمامو دارم از دست می دم صبح که میشه اول از هر کاری شروع می کنم به وبلاگ خونی تا عصر که می خوام برم.اصلاْ راستشا بخواید زیر چشمام که داره همین جور گود می ره ماله همین جناب کامپیوتره از بس که زوم می کنم روش

*****************************

دوستای خوبم می دونم شما این جوری زیاد متوجه ی آموزشای من نمی شید باید از نزدیک هر حرکت را ببینیدولی اگه به شوها و موزیک ویدئوها کمی دقت کنید ؛ به احتمال زیاد دستتون میاد که من چی می گم.

جلسه دوم :

 

 

حرکت شماره 1:

یک پا جلو یک پا عقب دستها بالای سر با حرکت شانه ها (به سمت جلو) به چپ و راست حرکت کرده و در این حالت پاها عوض نمی شوند.

 

حرکت شماره 2:

دستها تقریباً کنار سینه با حرکت شانه ها به سمت جلو و عقب حرکت می کنیم.

 

حرکت شماره 3:

بشکن می‌زنیم به صورت دایره وار با قر کمر شبیه مانکن ها به سمت جلو رفته و با قر کمر به سمت عقب بازگشت که دستها در این حالت با بشکن اما به صورت باز تقریباً پایین تر از سینه ها.

 

نرمش این جلسه: شانه ها را در تمام سطوح می چرخانیم(بالا- عقب – جلو – چرخشی)

 

 

یکشنبه 19 اسفند ماه سال 1386

 

این چند روز بهم خیلی خوش گذشت. یه سفر سه روزه با مامانی مگه میشه خوش نگذره!

با عرض شرمندگی بنا به دلایلی نمی گم کجا رفتیم هنوزم حواسم به اونجاست کاش زودی حال و هواش از سرم بپره!!

تازشم اصلاْ اصلاْ‌ به نیما فکر نکردم یعنی فکر کردما ولی دیگه خودما اذیت نکردم. اصلاْ بهش نزنگیدم به قول خانومه خونه ی عزیزم باید واسه کسی دل تنگی کنم که قدرشو بدونه .

از آنجائیکه اونجا هرازگاهی در دسترس بودم نیما کفری شده بودا SMS داد که دیدی بی معرفت کیه ؛ خانم ادعا...

ولی هی با خودم می گفتم کارم زشته ؛ زودی عذاب وجدان می گرفتم که کارت و رفتارت امروز خیلی زشت بود و هی الکی می خواستم خودمو توجیح بکنم که چرا بهش نزنگیدم. چرا دختر می خوای عکس العمل نشون بدی مگه قرار نبود همیشه عمل کنی خلاصه وقتی یاد کارای خودش و بی توجهیاش می افتادم بی خیال همه چیز شدم.

خدائیش چرا ما دخترا همیشه باید دل طرفو به دست بیاریم؟من که همیشه همین طوریم حتی وقتائی که مطمئنم نیما مقصره!!

وای خدای من چقدر دلم برای رئیس قبلیم تنگ شده؛ یه آدم فوق العاده باسواد ؛کاش از این جا نمی رفت اگر چه بارها و بارها به من پیشنهاد کار داد ولی به خاطر مسافت زیادش نمی تونم برم پیشش. اگه هنوز این جا بود کلی حرفه ای شده بودم. حالا چرا یاد رئیس قبلیم افتادم خدائیش من همیشه یادشم ولی امروز وحشتناک یادش کردم ؛ چرا؟ چونکه من حواس پرت قبلاْ از کاغذای اداره واسه خودم پرینت گرفته بودم (برنامه های دانشگاهی و این حرفا) بعدش چون دیدم که برنامه ها عوض شدند اونا رو گذاشتم روی کاغذ باطله ها که هر ازگاهی پرینت هائی که زیاد مهم نیست رو روی اونا می گیرم از قضا امروز نوبت به این کاغذا رسیده بود و ما هم پرینت را گرفتیم و دادیم به رئیسمان ؛چشمتان روز بد نبیند که بنده را خواستند و مورد لطف و عنایت خود قرار دادند؛تقریباْ نیم ساعتی از خدا و پیغمر و آخرت و اینا گفتند. حالا یکی نیست به خودش بگه تو که الکی الکی پا می شی می ری ماموریت اونم نه یکی دو روز چند روز یا خیلی کارای دیگه خدا و پیغمبری در کار نیست؟ حتماْ نیست

اون رئیسم کجاااااااااااااااااااا و این یکی کجااااااااااااااااااااااا برای خودم متاسفم

پست بعدی ؛ ادامه ی آموزش رقص   

   1      2      3    >>