زندگی روتینی دارم. هیچ اتفاق خاصی نمی افته ؛ هیچی هیجان زدم نمی کنه.
دلم برای دعواهای اون روزامون تنگ شده ! بالاخره خودش یه تنوعی بود.
آخ کاش پیش می آمد که یه سفر دیگه بریم یادته هر بار که می گفتی بریم و چقدر هم زورم می کردی من حرفم یکی بود ؛ می گفتم نه.تا اینکه دفعه ی آخر گفتم بزار یه بارم به دل تو رفتار کنم ؛ واقعاْ خوش گذشت. آدما وقتی یه چیزی هست قدرش رو نمی دونند وقتی از دستش می دند تازه می فهمند چی شده! می دونی یه رابطه که نباید صرفاْ دو نفر از هم دیگه خداحافظی کنند تا تموم بشه. ما خیلی وقته نیما رابطمون تموم شده ؛ ما خیلی وقته از همدیگه دوریم ؛ نه تنها از بعد مسافت بلکه از لحاظ روحی ؛ نیما فاصله چیزی نیست که منو از پای در بیاره حرف من چیز دیگه ایه.
دی شب بعد از مدتها فیلم دیدم. چقدر هم خندیدم .فیلم meet the parents اومدی حتماْ با هم می بینیم.
شبا خیلی خستم ؛ البته یه جورائی خوبه دیگه زیاد بهت فکر نمی کنم!
یادت نره قرار شده عید این جا باشیا؛ می دونی که من اما و اگر حالیم نیست. کلی حرف واست دارم.اگرچه می دونم تو گوشت بدهکار حرفای من نیست. من فقط با حرفام اعصاب خوردی برای جفتمون درست می کنم و بعدش هیچی دوباره روز از نو روزی از نو. نیما من به حرف زدن باهات احتیاج دارم ؛ نیما من از خیلی چیزا می ترسم. از تفاوت سنیمون؛از اینکه بابای من و مامان تو سر مساله ما دعواشون شده و مطمئنم که بابای من به این راحتی ها حاضر به کوتاه آمدن نمی شه؛ از اینکه...
دلم برات تنگ شده ...
