شنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1387

 

طی یک عملیات انتحاری تصمیم به فروش اتومبیل خود گرفته ایم!! نمی دونم اصلاْ کار درستی می کنم یا نه. از یه لحاظ که مدلش بالاتر می ره خوبه ولی از یه نظر دیگه همه ی دوستام می گند به تناسبش قیمت قطعات و هزینه های نگهداریش هم بالا می ره

اصلاْ این پیشنهاد بابام بود ایشون نظرشون اینه که پراید اصلاْ زیر و بند درست حسابی نداره و مدام نگرانه من هستند (نیست منم خیلی دست فرمون پرفکتی دارم) حالا نظرشون اینه که تا ماشینم از قیافه نیافته و تا یه جورائی نو هست (برای تولدم آذر پارسال هدیه گرفتم و تقریباْ ۵۰ کیلومتر بیشتر باهاش نرفتم ! در حد صفره!!!) بفروشم یا یه سمند بگیرم یا یه GLX .

حالا مانده ایم که چه کنیم؟از طرفی خدا کنه یه قیمت درست حسابی روش بذارند که لااقل نخوام زیاد برای بقیه‌ی  تفاوت پولیش پیاده بشم!!

 

دیگه دیگه اینکه این چند روز اتفاق خاصی نیافتاد جز یه دعوای کوچولو که باهاش داشتم. خوب چی‌کار کنم؟ حساسم ، زودرنجم!! ولی خدائی کینه شتری ندارماااا. بیشتر از چند ساعت تو دلم نمی مونه!!ماجرا از این قرار بود که :

من موبایلم شارژ نداشت بعد تا میومدم به نیما زنگ بزنم یه بوق می خورد بعدش خاموش می شد منم نمی دونم رو چه حسابی دوباره شمارشو می گرفتم بعد دوباره یه بوق می خورد خاموش می‌شدتا اینکه رسیدم خونمون و موبایلمو زدم تو شارژ بعد دوباره یه بوق خورد مامانم اومدند دوباره قطع کردم به محض اینکه مامانم رفتند بهش زنگ زدم اونم عصبانی بهم می گه: چراااااا حرف نمی زنی (اینجوری نه؛ با عصبانیتی فوق العاده وحشتناک) به محض اینکه اینجوری با من حرف زد زودی بغض لعنتی گلومو گرفت کم مونده بود اشکم همون موقع در بیاد خودشم فهمید که بد حرف زده ! خوب من از کجا بدونم که مرخصی گرفته و خوابههههه؟!!

 

بعد دیگه تا پاسی از شب تو لک بودیم و هزار تا نقشه برای تموم شدن این رابطه کشیدیم. ولی بعدش به خاطر رفتار زشتش کلی منت کشی کرد و بنده هم طبق معمول خر شدمممممممم

 

اتفاقات مهم همینا بود بقیه ی زندگی عین قبلشه . صبح تا عصر کار عصر تا شب کلاس زبان و بعدش ورزش و بعدش شام و  مسواک و بوووس و لالااین شام بعد از ورزش منو کشته!!

فعلاْ تا بعد...