دوشنبه 13 خرداد ماه سال 1387

همه ی اعتماد به نفسم از بین رفته.همه ی اون چیزی که هلم می داد به جلو؛ شدم یه مرده ی متحرک! آیا امیدی هست که بتونم اعتماد به نفس از دست رفته ام رو دوباره بدست بیارم؟

دی روز داشتم خودمو تو آیینه نگاه می کردم . اصلاْ باورم نمی شد؛ پوستم خیلی خراب شده. مطمئناْ این اتفاق یه شبه نیافتاده به مرور این طور شده و منی که خودمو خیلی وقته فراموش کردم اصلاْ‌ به داد این بیچاره نرسیدم. برای نجاتش چی کار کنم؟! وای خدای من چه بلائی سر روحم آمده آیا؟

چقدر همه ی پستام با چاشنی آه و ناله همراهه ...

تا بعد از امتحانام دیگه فکر نکنم بتونم خیلی بهتون سر بزنم. دلم برای همتون تنگ می شه. قول می دم بعدش جبران کنم

پی نوشت: الان نیما بهم زنگ زد. از خدمت مقدس سربازی بعد از ۷ ماه خدمت معاف شده...