سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387

تو قوی هستی و گریه نمی کنی ؛ یعنی سعی می کنی گریه نکنی. داری می ری که مراسم خداحافظی رو به جا بیاری! در واقع نه اینکه بخوای بری مراسم خداحافظی بلکه دو سه تا خرده ریز پیشش داری که مجبوری ازش بگیری چون مال خودت نیست و اگر مال خودت بودند اصلاْ مهم نبود.بنابراین مطمئناْ حرفائی بینتون رد و بدل خواهد شد. یه جورائی خیلی خوشحالی بیشتر به خاطر اینکه خودش خواسته!خودش تلفنی بعد از تصادفی که می کنه و اینکه تو بهش زنگ نمی زنی و بپرسی که کار به کجا رسیده ناراحته و تصمیم گرفته تمومش کنه بهت اس ام اس می زنه که: دیگه هیچ کاریت ندارم ؛ معرفتت رو خوب نشون دادی...

فرصت دفاع کردن به تو رو هم نمی ده و تو توی دلت هم خوشحالی هم ناراحت!! خوشحال از این نظر که کسی که حرفای متهم رو گوش نمی ده همون بهتر که نباشه و ناراحت به خاطر اینکه کاش این اتفاق زودتر از این ها می افتاد...  

بعد از اینکه دیدمش می گم که چه حرفائی رد و بدل شد.