همه چیز عین همیشه ؛ همیشه دعوا همیشه کل کل. اما دیگه برام مهم نیست موضوعات مهم تری هست که باید به اونا فکر کنم به شرکتمون که در شرف فروپاشیه ؛ اون هم به خاطر سیاست های احمقانه ی دولت به خاطر بی سوادی یه مشت آدم فرصت طلب به خاطر یه پیرمرد مدیر عامل خنگ که خدای ادعاست! شرکت رو تبدیل کرده به حوزه ی علمیه ؛ شرکت رو تو این بحران به حال خودش رها کرده و رفته کربلا و تازه اومده و صبح تا حالا داره یه ریز فک می زنه! و از عدم وجود مدیریت منابع در عراق می گه و... بیخود نیست همیشه در حال درجا زدنیماااا!!!!
امیدم به هر حال به خداست. برای منی که از ۲۰ سالگی مستقل بودم خیلی سخته که نرم سر کار ! اون هم با این اوضاع کار در کشور گل و بلبلمون!!من که حالا زیاد با مشکلی روبرو نمی شم فقط عاشق اون استقلالشم که به آدم می ده !بیچاره اونائی که نان آور خانواده اند.
ممکنه نه تنها برای من بلکه برای همه ی اونائی که اینجا کار می کنند توی این بحران دعا کنید؟
از این حرفا بگذریم! دی شب نیما رو دیدم واقعاْ با رفتارش بهم ثابت کرد که نمی تونه اونی باشه که می خوام! به خدا پر توقع نیستم.اصل ماجرا اینه :
زنگ زد خواست که منو ببینه که می خواد باهام حرف بزنه قرارمون کنار زاینده رود بود (لب پل خواجو ) قرار شد یه جائی بایسته تا با هم بریم ؛ای لعنت به من که خر شدم رفتم ؛ به محض اینکه دیدمش راه افتادیم به سمت محل مقرر و یه چیزی خوردیم و تلفن دوستاش شروع شد که گفتند تو کجائی ؟ اونم گفت کجاست و دوستاشم گفتند ما هم همونجائیم و بیا پیشمون.من فهمیدم هی دلش پیش اوناست ولی خودش انکار می کرد. داشتیم حرف می زدیم دوباره زنگ خورد گفتند کجائیییی؟ اونم گفت تا نیم ساعت دیگه میام!منو می گید عصبانی شدم که می خوای من تنهائی برم خونه ؟ اونم گفت : فکر کن داری از کلاس زبان بر می گردی! می خواستم بهش بگم من هیچ وقت ساعت ۹:۱۵ از کلاس زبان بر نمی گردم همیشه ۸ از کلاس دارم بر می گردم که نگفتم که می دونستم گفتن یا نگفتنش توفیری نداره!
وقتی دید عصبانی شدم گفت: اصلاْ من نمی رم؛ ولی گفتم تو می ری. دیگه رفتن یا نرفتنش هیچ ارزشی نداشت. بهش گفتم من دلم نمی خواد به خاطر غر زدن یا ترس از قهر کردن من کاری بکنه من دلم می خواد خودش این درک رو داشته باشه که به دوستاش بگه امشب نمی تونم بیام که بزارید واسه ی یه روز دیگه. مگه نه اینکه هر موقع اراده کنه می تونه با اونا بره بیرون ؟خلاصه راه افتادیم که بیایم فکر نمی کردم واقعاْ منو تنها راهی کنه و خودش بره پیش دوستاش. فکر می کردم حالا که دیده دارم نسبت به این موضوع حساسیت نشون میدم میاد و منو می رسونه ولی یه چیزی هم بدهکار شدم! خوب فکر می کردم براش مهمم زهی خیال باطل...
تنها کاری که خوب بلده انجا م بده تهدید کردنه منه؛ که اگه بخوای کاری بکنی خودم می دونم چیکارت کنم. از نظر اون من حق هیچ کاری ندارم حتی قهر کردن ؛ ناراحت شدن و ناز کردن!
او که می گوید:
- قلب ؛
این ْ گوشت پاره استْ ؛
او ؛ کافرتر است ؛ و بدتر است از نصرانی ... که عیسی را؛
ً پسر خدا ْ می گوید!
|