این چند روز بهم خیلی خوش گذشت. یه سفر سه روزه با مامانی مگه میشه خوش نگذره!
با عرض شرمندگی بنا به دلایلی نمی گم کجا رفتیم هنوزم حواسم به اونجاست کاش زودی حال و هواش از سرم بپره!! 
تازشم اصلاْ اصلاْ به نیما فکر نکردم یعنی فکر کردما ولی دیگه خودما اذیت نکردم. اصلاْ بهش نزنگیدم به قول خانومه خونه ی عزیزم باید واسه کسی دل تنگی کنم که قدرشو بدونه .
از آنجائیکه اونجا هرازگاهی در دسترس بودم نیما کفری شده بودا SMS داد که دیدی بی معرفت کیه ؛ خانم ادعا...
ولی هی با خودم می گفتم کارم زشته ؛ زودی عذاب وجدان می گرفتم که کارت و رفتارت امروز خیلی زشت بود و هی الکی می خواستم خودمو توجیح بکنم که چرا بهش نزنگیدم. چرا دختر می خوای عکس العمل نشون بدی مگه قرار نبود همیشه عمل کنی خلاصه وقتی یاد کارای خودش و بی توجهیاش می افتادم بی خیال همه چیز شدم.
خدائیش چرا ما دخترا همیشه باید دل طرفو به دست بیاریم؟من که همیشه همین طوریم حتی وقتائی که مطمئنم نیما مقصره!!
وای خدای من چقدر دلم برای رئیس قبلیم تنگ شده؛ یه آدم فوق العاده باسواد ؛کاش از این جا نمی رفت اگر چه بارها و بارها به من پیشنهاد کار داد ولی به خاطر مسافت زیادش نمی تونم برم پیشش. اگه هنوز این جا بود کلی حرفه ای شده بودم. حالا چرا یاد رئیس قبلیم افتادم خدائیش من همیشه یادشم ولی امروز وحشتناک یادش کردم ؛ چرا؟ چونکه من حواس پرت قبلاْ از کاغذای اداره واسه خودم پرینت گرفته بودم (برنامه های دانشگاهی و این حرفا) بعدش چون دیدم که برنامه ها عوض شدند اونا رو گذاشتم روی کاغذ باطله ها که هر ازگاهی پرینت هائی که زیاد مهم نیست رو روی اونا می گیرم از قضا امروز نوبت به این کاغذا رسیده بود و ما هم پرینت را گرفتیم و دادیم به رئیسمان ؛چشمتان روز بد نبیند که بنده را خواستند و مورد لطف و عنایت خود قرار دادند؛تقریباْ نیم ساعتی از خدا و پیغمر و آخرت و اینا گفتند. حالا یکی نیست به خودش بگه تو که الکی الکی پا می شی می ری ماموریت اونم نه یکی دو روز چند روز یا خیلی کارای دیگه خدا و پیغمبری در کار نیست؟ حتماْ نیست
اون رئیسم کجاااااااااااااااااااا و این یکی کجااااااااااااااااااااااا برای خودم متاسفم
پست بعدی ؛ ادامه ی آموزش رقص |