<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[وقایع اتفاقیه]]></title>
		<link>http://aaryanaa.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[گفتن؛جان کندن است ! و شنیدن ؛ جان پروردن...]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://aaryanaa.blogsky.com/1387/05/29/post-31/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">سلام دوستان </p><p align="justify">اول از همه بگم&nbsp;که دارم با یه لب تاپ می نویسم و اصلا بهش عادت ندارم چون کیسم مشکل داشت و بردنش اتاق عمل !!ممکن غلط پولوت تایپ بشه نمی&nbsp;دونم چرا&nbsp;هی حروف می پره این ور اون ور&nbsp;...</p><p align="justify">اول از همه اینکه نیما امروز رفت سر یه کار&nbsp;جدید قبل از اینکه بره خیلی راضی بود و ازش تعریف می کرد و می گفت همونی هست که می خواسته حالا خدا کنه واقعا مطابق میلش بوده باشه بهش زنگ نزدم گفتم یه موقع نمی تونه حرف بزنه خودشم که موبایلش شارژ نداره حالا عصری شاید بهش زنگ زدم .</p><p align="justify">هفته ی دیگه امتحان دارم و هیچی نخوندم و فقط یه عالمه استرس دارم تازه مشکل مرخصی هم مزید بر علت شده.</p><p align="justify">بازی های المپیک رو می بینید من که کارم شده دنبال کردن این بازیا مخصوصا مسابقات زنان. از پرش از دایو که کلی لذت بردم خیلی زیبا و حرفه ای انجام می دادند.این ورزشکارای چینی هم که دارند مدالا رو درو می کنند. خوب به قول داداشم&nbsp; از بین یه میلیارد آدم انتخاب شدند!!</p><p align="justify">می دونید به نظرم المپیک یا کلا این مسابقات جهانی تو پیشرفت کشورها خیلی موثره یعنی اگه یه کشوری هم نخواد یه جورایی هولش می دند به جلو. </p><p align="justify">دلم برای کشورم خیلی می سوزه کلی ورزشها هست که اصلش ماله ما بوده ولی الان هیچ حرفی برای گفتن نداریم... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. <img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/012.gif" /></p><p align="justify">&nbsp;</p><p align="justify"><strong>دوست جونیا یه راهنمایی ازتون می خواستم:</strong></p><p align="justify">نیما موبایلش اعتباری همراه اوله من با خودم فکر کردم که یه دائم به نام خودم بخرم ولی بدم به اون ازش استفاده کنه.نمی دونم کار درستیه؟نیست؟لزومی داره من از این سرمایه گذاری های بیخودی بکنم<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/017.gif" /></p><p align="justify">از طرفی هم نمی خوام هیچ جوره روی پول من حساب باز کنه لطفا برداشت بد نکنید می دونید دلم می خواد که خودش روی پای خودش باشه نمی دونم&nbsp;چه جوری منظورم رو بگم امیدوارم متوجه بشید...</p><p align="justify">منتظر راهنماییتون هستم.</p><p align="justify">&nbsp;</p><p align="justify">&nbsp;</p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 19 Aug 2008 10:47:16 GMT</pubDate>
					<comments>http://aaryanaa.blogsky.com/Comments.bs?PostID=31</comments>
          <guid>http://aaryanaa.blogsky.com/1387/05/29/post-31/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://aaryanaa.blogsky.com/1387/05/20/post-29/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">نیما سر اون کار نرفت. بنا به گفته ی خودش می خواد مرتبط با رشته اش باشه و اون کار هیچ ربطی به رشته اش نداشته. </p><p align="justify">چند روزی می شه که خواهرش اینا اومدند خونه بغلی نیما اینا رو اجاره کردند و گویا شوهر خواهرش هم کاری نداره و با نیما با هم دیگه دنبال کار بودند. دی شب داشتم نیازمندی&nbsp;های روزنامه رو&nbsp; می خوندم که یه کار مرتبط با رشته اش پیدا کردم زنگ زدم بهش بگم گفت الان نمی تونم حرف بزنم تا اینکه الان بهش زنگ زدم آقا خواب تشریف داشتند بهش می گم یه کار مهمی باهات دارم بیدار شو می گه بگو گوش می دم منم گفتم نه اینجوری نمی شه پاشو دست و صورتتو بشور بعدش ؛ می گه کاری نداری منم گفتم نه<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/002.gif" /></p><p align="justify">اصلا به من چه ؟ جوش کار تو رو هم باید بخورم. می دونم اگه شوهر خواهرت نبود که همون کار دی روزی رو هم نمی رفتی دنبالش. البته شایدم من دارم زودی به قاضی می رم نمی دونم حالا که فعلا از دستت عصبانی ام و دیگه هم نگران کار تو نخواهم بود. نگران وزنت&nbsp;که باید باشم آخه خیلی چاق شدی&nbsp;گامبولو&nbsp;الان چند وقته بهت می گم برو یه ورزشی یه کم این وزنتو کم کن بابایه من از آدمای چاق خوشش نمیادااا می گی صبر کن کارم معلوم بشه اصلا داری خودتو گول می زنی می تونی تا معلوم شدن کارت صبحها به جای اینکه تا لنگه ظهر&nbsp;بخوابی پاشی بری.</p><p align="justify">اصلا می دونی من و تو عین زن وشوهرهایی شدیم که چندین ساله دارند زندگی&nbsp;می کنند برای هم عادی شدیم&nbsp;حس خوبی&nbsp;ندارم ...</p><p align="justify"></p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 10 Aug 2008 09:34:03 GMT</pubDate>
					<comments>http://aaryanaa.blogsky.com/Comments.bs?PostID=29</comments>
          <guid>http://aaryanaa.blogsky.com/1387/05/20/post-29/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://aaryanaa.blogsky.com/1387/05/19/post-28/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">شروع هفته با اولین روز کاری نیما آغاز شد. من خوشحالم به چند دلیل&nbsp;اول اینکه سرش شلوغ شده و از این بلاتکلیفی در اومده امیدوارم که کارش خوب باشه هنوز نتونستم مفصل باهاش حرف بزنم؛ ببینم راضیه راضی نیست چه جوریه؟!بعدشم اینکه اینجوری سرش شلوغه و کمتر فرصت داره به من گیر بده<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/017.gif" />و ... </p><p align="justify"></p><p align="justify">برادر عزیزم هم انتخاب رشته کرد از&nbsp;آنجائیکه خیلی مامانی تشریف دارند فقط اصفهان و محدوده ی اون رو زدند خدا کنه یه رشته ی خوب قبول بشه خودش که دوست داره حسابداری بیاره...</p><p align="justify"></p><p align="justify">توی شرکت تازگی ها اینقدر کار ریخته سرم حتی پنج شنبه و جمعه رو هم سر کار بودم.اوضاع شیر تو شیریه خدا کنه نتیجه بده.</p><p align="justify">در راستای تمرین رانندگی و به دست آوردن سایز ماشین با پدر گرامی تمرین کردیم. خیلی خوش می گذره البته به من بابائیمو نمی دونم<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/017.gif" />&nbsp;بابائی من هیچوقت با من بد حرف نزده هیچوقت ؛بعد یه جاهائی تو رانندگی مجبورند بلندتر حرف بزنند شاید من شیرفهم بشم. بعد که من یه دفعه می رم تو لک بابام می گند :عزیزم ما الان پدر و فرزند نیستیم مربی و شاگردیم&nbsp;و همین جمله کافیه تا &nbsp;من از تو لک در بیام<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/004.gif" /></p><p align="justify">طبق گفته های مربی عزیزم با&nbsp;دو چیز بیگانم :۱- بوق ۲- دنده چهار </p><p align="justify">تازه دیروز رکورد زدم و با یک دور کامل وارد پارکینگ شدم همیشه یه هفت هشت باری عقب جلو می کردم ولی به خاطر جایزه ای که پیش بابائیم داشتم راحت بردمش.&nbsp;تو رو خدا می بینید&nbsp;چه می کنه این جایزه&nbsp;<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/007.gif" /></p><p align="justify">دیگه برم که کلی کار عقب مونده دارم.</p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 9 Aug 2008 15:01:39 GMT</pubDate>
					<comments>http://aaryanaa.blogsky.com/Comments.bs?PostID=28</comments>
          <guid>http://aaryanaa.blogsky.com/1387/05/19/post-28/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
